تبلیغات
فوضولی ممنوع...
یکشنبه 17 آذر 1387

°l||l° فقط شبها؟ °l||l°

   نوشته شده توسط: حامد پروانه    نوع مطلب :l||l شعرهای خودم l||l ،

 

شبا کنارمی تو . روزا می ری از پیشم

شبا خیلی خوبی تو . روزا می خندی به ریشم

شبا بهترینی . روزا می زنی آتیشم

شبا می گی گلی تو . روزا می زنی از ریشم

شبا فقط نگاهی . روزا پر از صدایی

شبا رنگت خیلی زیباست . روزا رنگت پر از دعواست

شبا خوبیت مثل موره . روزا مهرت نیست حتی یه دونه

شبا دستات توی دستام . روزا دستات توی دستاست...

 

شمع سوزان تو ام اینگونه خاموشم مکن


یکشنبه 17 آذر 1387

°l||l° عذاب عشق °l||l°

   نوشته شده توسط: حامد پروانه    نوع مطلب :l||l شعرهای خودم l||l ،

بعضی وقتا بارون ابری . بعضی روزا شادی رولب هات

بعضی وقتا سنگ صبوری . بعضی روزا دور می شه خنده هات

بعضی وقتا اخمی واسه من . بعضی روزا چاشنی ضلالی

بعضی وقتا نگاهت سرده . بعضی روزا تنورت گرمه

بعضی شب ها رازت ستارس . بعضی شبها رازی نداری

بعضی شب ها آسمونت پر ستارس . بعضی شبها آسمونم نداری

بعضی وقتا خوبی تو با من . بعضی روزا می گی برو یارم

بعضی وقتا دفترت پر از شعره . بعضی روزا کاغذ هاش می شه پاره پاره

بعضی شبها منو می خوای توی خوابت . بعضی شبها  دورم می کنی از دلت

بعضی شب ها می گی قلبم ماله تو . بعضی شب ها میگی ماله یکی دیگس

گاهی حرفاتم ماله من نیست . گاهی فکر می کنم پاره وجودم تیکه تیکست...


یکشنبه 17 آذر 1387

°l||l° عاشقت بودم °l||l°

   نوشته شده توسط: حامد پروانه    نوع مطلب :l||l رویاهای برفی l||l ،

شب بود طرفای ساعت 2 نصف شب.پسری روی نیمکت های جایگاه اتوبوس نشسته بود.از ته دل گریه می کرد و از خدا شکایت که این چه بلا بود سر من آوردی؟خدایا مگر نگفتی عاشق شدن یک نشان الهی است؟مگر نگفتی باید با عشق زندگی کردو با عشق معشوق خودتو دوست داشته باشی؟پس بهم بگو که چرا اون کسی که واقعا از ته دل دوستش داشتم رو ازم گرفتی؟خدایا تو تمام زندگی منو ازم گرفتی...

ناگهان در سیاهی شب نور سفیدی از آسمان به پایین هدایت شد جوری که شب بسیار تاریک را تبدیل به روشنی چشم سوزی کرد.پسر از جایش بلند شد و مات و مبهوت به نور.به سمت نور رفت و دستی پسر را به داخل نور کشید.پسر در نور خود را در روزهایی دید که با عشقش قدم می زد،به گریه افتاد.بعد روزهایی را دید که دست معشوق خودش را گرفته بود و گرمای دستش را احساس می کرد،به ناله افتاد و بر زمینی که زیرش نور بود زانو زد و به خدا گفت،خدایا این ها را به من نشان می دهی تا من را آزار دهی؟تو عشق من را ازم گرفتی و اگر پسش ندهی ایمانم را از تو خواهم گرفت.دوباره صحنه هایی را دید که با معشوقش چه روز های خوبی را داشت،پسر از غصه به زمین افتاد و نورمحو شد و همان لحظه صدایی به پسر گفت:ای بنده عزیزم این صحنه ها چیزهایی بود که در ذهن و فکر تو می گذرد و من آنان را به تو نشان دادم.

پسر گفت:خدایا تو مرا آفریدی تا عاشق شوم.تو مرا آفریدی که با امید و عشق زندگی کنم ولی هم امید را و هم عشق را از من گرفتی.آیا من در حقش کوتاهی کردم و آزارش دادم که اورا از من جدا کردی؟

خدا جواب داد:ای بنده عزیزم تو در حقش کوتاهی نکردی ومن ناظر بودم که چطور با عشق آن را دوست داشتی و چه کارها می خواستی برایش انجام دهی ولی بنده عزیزم بدان که او بود که در حق تو کوتاهی کرد.با این جمله پسر از جایش بلند شد و به خدا گفت چنین چیزی نیست او من را به شدت دوست داشت و قرار بود زندگی قشنگی رو با هم آغاز کنیم.خدا گفت این چیزیست که تو تصور می کنی و من هم تصورات تو را بهت نشان می دهم،به داخل نور بیا و ببین.

پسر به داخل نور رفت و صحنه هایی را دید که به فراموشی سپرده بود.صحنه هایی از دعواهایشان و صحنه هایی که چطور دختر پسر را اذیت می کرد.

خدا به پسر گفت تو از عشق بیش از حدی که نسبت به آن داشتی این صحنه ها را فراموش کردی ولی من این صحنه ها را برایت نگه داشتم تا در چنین روزی ببینی.

پسر گفت من باز قبول نمی کنم،شاید همه چیز تغییر می کرد و با من خوب می شد.خدا گفت بنده عزیزم روزی را یادت می آید که برای وارد شدن به دانشگاه چه تلاشی می کردی؟پسر گفت بله.خدا گفت روزی را یادت می آید که با چه ذوق و اشتیاقی برای ثبت نام به دانشگاه رفته بودی؟پسر گفت بله.خدا گفت می دانی برای چه تلاش کردی به دانشگاه بروی؟پسر گفت برای رسیدن به عشقم چون او از من خواسته بود.و خدا گفت روزی هم یادت می آید که با نا امیدی سر کلاس نشستی؟پسر گفت بله.خدا گفت قبل از اینکه به دانشگاه بروی خوشحال بودی و وقتی وارد دانشگاه شدی با نا امیدی وارد شدی علتش را می دانی؟پسر گفت چون قبل از دانشگاه من عشقم را هنوز از دست نداده بودم.خدا گفت درست است تو به خاطر او وارد دانشگاه شدی ولی من آینده را دیدم که او چنان به تو ضربه خواهد زد و چنان نا امیدت خواهد کرد که مجبور می شوی درست را ترک کنی و مدت ها گوشه گیر باشی و آینده خوبی برای تو که بنده عزیز من هستی نخواهد بود و خواستم به تو نشان دهم که تو واقعا عاشقش بودی ولی او دوستت نداشت و فقط پی هوس خود بود.تو آنقدر دوستش داشتی که کوچکترین بدی هایش را از دیده خود محو می کردی و من هر راهی را جلوی پایت گذاشتم تا بدانی او دوستت ندارد ولی از عشق زیاد توجهی به راه های من نداشتی، پس من مجبور شدم آن چیزی که برای تو چیزی جز عذاب و شکنجه ندارد را از تو بگیرم و چیزی را به تو بدهم که بتوانی با آن به جاهای بالا تر و بهتر برسی.پس من عشقت را ازت گرفتم چون می دانستم به او نخواهی رسید و به جاش دانشگاه که برای تو بهترین خواهد بود و آینده خوبی برای تو خواهد داشت را با عشق به تو هدیه دادم...

پسر بر زمین زانو زد و با گریه گفت خدایا حالا می فهمم که دیگر هیچ وقت تنها نیستم و تو تنها عشق من هستی...

خدایـــــــــــــــــــــــا دوستت دارم

 


شنبه 9 آذر 1387

°l||l° فرصت هست °l||l°

   نوشته شده توسط: حامد پروانه    نوع مطلب :l||l خدا و بنده l||l ،

خواب دیدم بر روی شنها راه میروم و بر روی پرده شب تمام روزهای زندگیم را مانند فیلمی می دیدم. همان طور که به گذشته ام نگاه میکردم روز به روز پرده ظاهر شد، یکی مال من یکی از آن خداوند. راه ادامه یافت تا تمام روزهای تخصیص یافته خاتمه یافت آنگاه ایستادم و به عقب نگاه کردم. در بعضی جاها فقط یک رد پا وجود داشت. اتفاقا، آن محلها مطابق با سخت ترین روزهای زندگیم بود.

 روزهایی با بزرگترین رنجها، ترسها، دردها، و ........ آنگاه از خدا پرسیدم: خداوندا تو به من گفتی که در تمام ایام زندگیم با من خواهی بود و من پذیرفتم زندگی کنم. خواهش میکنم بگو چرا در آن لحظات درد آور مرا تنها گذاشتی.
خداوند پاسخ داد: فرزندم، ترا دوست دارم و به تو گفتم در تمام سفر با تو خواهم بود من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت نه حتی برای لحظه ای و من چنین نکردم.
هنگامی که در آن روزها، یک رد پا بر روی شن دیدی، من بودم که تو را به دوش کشیده بودم.


شنبه 9 آذر 1387

°l||l° تا خدا هست... °l||l°

   نوشته شده توسط: حامد پروانه    نوع مطلب :l||l شیطان و.... l||l ،

به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد.
پرسیدم: «چرا می خندی؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد»
پرسیدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت می كنی در حالی كه هیچ بدی در حق تو نكرده ام»
با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است كه آن را رام نكرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.»
پرسیدم: «پس تو چه كاره ای؟» پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز
.


شنبه 9 آذر 1387

°l||l° سنگ تراش °l||l°

   نوشته شده توسط: حامد پروانه    نوع مطلب :l||l نتیجه اخلاقی l||l ،

روزی سنگ تراشی كه از كار خود ناراضی بود و احساس حقارت می كرد، از نزدیكی خانه بازرگانی رد می شد در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوكران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت : این بازرگان چقدر قدرتمند است و آرزو كرد مانند بازرگان باشد.
در یك لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فكر می كرد كه از همه قدرتمندتر است. تا این كه یك روز حاكم شهر از آنجا عبور كرد، او دید كه همه مردم به حاكم احترام می گذارند حتی بازرگان.

 مرد با خودش فكر كرد: كاش من هم یك حاكم بودم، آن وقت از همه قوی‌تر می‌شدم. در همان لحظه او تبدیل به حاكم مقتدر شهر شد. در حالی كه روی تخت‌روانی نشسته بود همه مردم به او تعظیم می‌كردند. احساس كرد كه نور خورشید او را می‌آزارد و با خودش فكر كرد كه خورشید چقدر قدرتمند است. او آرزو كرد كه خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی كرد كه به زمین بتابد و آن را گرم كند.

 پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید كه نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد. كمی نگذشته بود كه بادی آمد و او را به این طرف و ان طرف هل داد.
 این بار آرزو كرد كه باد شود و تبدیل به باد شد ولی وقتی به نزدیكی صخره سنگی رسید دیگر قدرت تكان دادن صخره را نداشت با خود گفت كه قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگ است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.
همان طور كه با غرور ایستاده بود. ناگهان صدایی شنید و احساس كرد كه دارد خرد می‌شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگ‌تراشی را دید كه با چكش و قلم به جان او افتاده است.

نتیجه اخلاقی: بدون شرح


شنبه 9 آذر 1387

°l||l° همه چیز،حکمت °l||l°

   نوشته شده توسط: حامد پروانه    نوع مطلب :l||l خدا و بنده l||l ،

تنها نجات یافته کشتی، به ساحل جزیره متروک، افتاده بود. او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل و افق را به تماشا می‌نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره‌ها كلبه‌ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن لختی بیاساید.

اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید كه كلبه‌اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. بدترین اتفاق ممكن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشك اش زد. فریاد زد: « خدایــــــــــــا! چطور راضی شدی با من چنین كاری بكنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق كشتی‌ای كه به ساحل نزدیك می‌شد از خواب پرید.
كشتی‌ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند: "خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم"


شنبه 9 آذر 1387

°l||l° همه فقیریم °l||l°

   نوشته شده توسط: حامد پروانه    نوع مطلب :l||l رویاهای برفی l||l ،

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به روستا برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی میکنند، چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟ پسر پاسخ داد: عالی بود پدر! پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟ پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟ پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت:

فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود.
بعد پسر بچه اضافه کرد :متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!


شنبه 9 آذر 1387

°l||l° میتوانم °l||l°

   نوشته شده توسط: حامد پروانه    نوع مطلب :l||l نتیجه اخلاقی l||l ،

پیرمردی تنها در مینه‌سوتا زندگی می‌کرد. او می‌خواست مزرعه سیب زمینی‌اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می‌توانست به او کمک کند در زندان بود .پیرمرد نامه‌ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :پسر عزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .من نمی‌خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده‌ام. من می‌دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می‌زدی" .دوستدار تو پدر". پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد : پدر به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده‌ام. 4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند، و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه‌ای پیدا کنند.

پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می‌خواهد چه کند؟ پسرش پاسخ داد: پدر برو و سیب زمینی‌هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می‌توانستم برایت انجام بدهم...

نتیجه اخلاقی: بدون شرح


پنجشنبه 7 آذر 1387

°l||l° بهار،پاییز است °l||l°

   نوشته شده توسط: حامد پروانه    نوع مطلب :l||l رویاهای برفی l||l ،

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او می‌گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن‌روز، روزنامه‌نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم‌های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟


روزنامه‌نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می‌شد: امروز بهار است، ولی من نمی‌توانم آنرا ببینم !!!


پنجشنبه 7 آذر 1387

°l||l° عشقی جاوید °l||l°

   نوشته شده توسط: حامد پروانه    نوع مطلب :l||l رویاهای برفی l||l ،

پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: باید ازتو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد. پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیلش را پرسیدند.

پیرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود!

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی‌شناسد! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می‌دانم او چه کسی است...!


پنجشنبه 7 آذر 1387

°l||l° عشقی متروک °l||l°

   نوشته شده توسط: حامد پروانه    نوع مطلب :l||l رویاهای برفی l||l ،

پسرک و دخترک توی کافه نشسته بودن روی صندلی‌ای که شاید یک روز تو هم بشینی.
کمی اونطرف‌تر پیرمرد نشسته بود روی صندلی‌ای که شاید تو یک روز بشینی. پسرک و دخترک حرف می‌زدن و پیرمرد نگاهشون می‌کرد گاهی هم به تکه عکسی که توی دستش بود چشم می‌دوخت و بغض می‌کرد. یک دفعه دختر بلند شد و رفت ولی پسرک همین طور سر جاش نشسته بود از رفتارشون مشخص بود که دیگه نمی‌خوان همدیگر رو ببینن.

پیرمرد در حالی که اشک می‌ریخت بلند شد به سمت پسر رفت دست روی شونه‌اش گذاشت عکس را نشانش داد. پسرک به چهره پیرمرد نگاهی تاسف بار کرد سپس به سمت دختر دوید. یادش به خیر سالها پیش ...

پیرمرد بازهم نشست روی همون صندلی‌ای که پسرک نشسته بود و تو هم شاید روزی بشینی.


چهارشنبه 6 آذر 1387

°l||l° کودک و خدا °l||l°

   نوشته شده توسط: حامد پروانه    نوع مطلب :l||l خدا و بنده l||l ،

   آشفته و غریبم بی تو مادر!!!

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسید: می‌گویند فردا شما مرا به زمین می‌فرستید اما من به این کوچکی بدون هیچ کمکی چگونه می‌توانم برای زندگی به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد: از بین تعداد بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته‌ام او از تو نگهداری خواهد کرد. اما کودک هنوز مطمئن نبود که میخواهد برود یا نه؟ کودک گفت:
اما اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم واینها برای شادی من کافی هستند. خداوند لبخند زد و گفت: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود. کودک ادامه داد: من چطور می‌توانم بفهمم مردم چه می‌گویند وقتی زبان آنها نمی‌دانم. خداوند گفت:

فرشته تو زیباترین و شیرین‌ترین واژهایی را ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی. کودک با ناراحتی گفت: وقتی می‌خواهم با شما صحبت کنم؟ اما خدا برای این سئوال هم پاسخی داشت: فراشته ات دستهایت را در کنار هم قرار خواهد داد وبه تو یادخواهد داد که چگونه دعا کنی.
کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده‌ام که در
زمین انسان‌های بدی هم زندگی می‌کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟ فراشته ات از تو محافظت خواهد کرد حتی اگر به قیمت جانش تمام شود. کودک با نگرانی ادامه داد: من همیشه به این دلیل که دیگر نمی‌توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود. خداوند لبخند زد گفت: فرشته‌ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه باز گشت نزد من را خواهد آموخت، گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود.

کودک می‌دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سئوال دیگر از خدا پرسید: خدایا اگر من باید همین حالا بروم، نام فرشته ام را به من بگو!؟ خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیتی ندارد به راحتی می توانی اورا مادر صدا کنی ...

                                                                        

            *¤¤* (تقدیم با عشق به تمام مادران دنیا ، مادر دوستت دارم) *¤¤*


چهارشنبه 6 آذر 1387

°l||l° کمی صبر و تامل °l||l°

   نوشته شده توسط: حامد پروانه    نوع مطلب :l||l خدا و بنده l||l ،

یک نفر دلش شکسته بود، توی ایستگاه استجابت دعا منتظر نشسته بود، منتتظر. ولی دعای او دیر کرده بود.
او خبر نداشت که دعای کوچکش توی چهار راه آسمان پشت یک چراغ قرمز شلوغ گیر کرده بود. او نشست و باز هم نشست. روزها یکی یکی از کنار او گذشت روی هیچ چیز و هیچ جا از دعای او اثر نبود
. هیچ کس از مسیر رفت و آمد دعای او با خبر نبود. با خودش فکر کرد پس دعای من کجاست؟ او چرا نمی‌رسد؟
شاید این دعا راه را اشتباه رفته است! پس بلند شد، رفت تا به آن دعا راه را نشان دهد
. رفت تا که پیش از آمدن برای او دست دوستی تکان دهد. رفت پس چراغ چهار‌راه آسمان سبز شد. رفت و با صدای رفتنش کوچه‌های خاکی زمین جاده‌های کهکشان سبز شد. او از این طرف، دعا از آن طرف، در میان راه باهم آن دو رو به رو شدند.  از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند. وای که چقدر حرف داشتند. برف‌ها کم کم آب می‌شود. شب ذره ذره آفتاب می‌شود.

و دعای هر کسی رفته رفته توی راه مستجاب می‌شود...


چهارشنبه 6 آذر 1387

°l||l° گنجشک و خدا °l||l°

   نوشته شده توسط: حامد پروانه    نوع مطلب :l||l خدا و بنده l||l ،

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می‌گفت: می‌آید، من تنها گوشی هستم كه غصه‌هایش را می‌شنود و یگانه قلبی‌ام كه دردهایش را در خود نگه می‌دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه‌ای از درخت دنیا نشست.

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:

"با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست". گنجشك گفت: لانه كوچكی داشتم، آرامگاه خستگی‌هایم بود و سرپناه بی كسی‌ام.

 تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه می‌خواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه‌ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمین مار پر گشودی. گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی‌ام بر خاستی.

اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه‌هایش ملكوت خدا را پر كرد.


تعداد کل صفحات: 2 1 2